شمس الدين محمد كوسج

229

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

به گرز گران گردنت بشكنم * به زاولستان آتش اندر زنم چو بشنيد رستم برآشفت سخت * چنين گفت كاى مرد شوريده بخت نيايد ز خرگور پيكار شير * بخندد بر اين گفته « 1 » مرد دلير چرا غره گشتى به بازوى خويش « 2 » * بر اين برز و بالاى و نيروى خويش برآوردگه مرد چون تو هزار * گر آيند پيشم نبرده سوار به ديّان « 3 » كه چندان نمانم بر اين « 4 » * كه در تك نهد رخش پى بر زمين به كردار افسانه از جنگ من * همانا شنيدى به هر انجمن چه كردم به مازندران روز كين * كه در بند بد شهريار زمين چو آيد كسى را زمانه « 5 » به سر * به پيكار با من ببندد كمر شنيدى كه كاموس جنگى چه « 6 » ديد * ز خمّ كمندم چو پيشم « 7 » كشيد تو را آن زمان كشت افراسياب * كه كشتى فكندى بر اين‌روى آب به افسونگرى ديده بىشرم كرد * به گفتار شيرين دو لب « 8 » نرم كرد فريبنده گشتى به گفتار او * چه دانى تو نيرنگ و كردار « 9 » او بگريد به تو دوده و كشورت * نشيند « 10 » به ماتم همى مادرت فريبنده پيران دهد تاج زر * كسى را كه با من ببندد كمر چو ايشان به درياى بيم اندرند * به چاره بكوشند تا بگذرند چو غرقه به هر شاخ يازند « 11 » دست * كه بر موج دريا نشايد نشست تو را همچو الكوس و ديگر سران * بمانند در زير گرز گران

--> ( 1 ) . ن ، س : گفت . ( 2 ) . ك : شير . ( 3 ) . ن ، س : يزدان . ( 4 ) . س : به زين . ( 5 ) . س : زمانه كسى را . ( 6 ) . ن : كه . ( 7 ) . ن : به پيچش . ( 8 ) . ن ، س : دلت . ( 9 ) . ك : گفتار . ( 10 ) . س : نشسته . ( 11 ) . س : يازنده .